تبليغاتX
به باغ همسفران...

به باغ همسفران...
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 10:57 ] [ همسفر ]

از دست دادن امیدی پوچ و محال، خود موفقیت و پیشرفتی بزرگ است.
شکسپیر


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:6 ] [ همسفر ]
آ«قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!آ»


ادامه مطلب
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:3 ] [ همسفر ]

خدایا

مارو ببخش که در کار خیر

یا "جار" زدیم...

یا "جا" زدیم...

 


ادامه مطلب
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:0 ] [ همسفر ]
خداوند بي‌نهايت است و لامکان وبي‌زمان....

اما به قدر فهم تو کوچک مي‌شود

و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود

و به قدر ايمان تو کارگشا مي‌شود

و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريک مي‌شود...

پدر مي‌شود يتيمان را و مادر

برادر مي‌شود محتاجان برادري را

همسر مي‌شود بي‌همسرماندگان را

طفل مي‌شود عقيمان را

اميد مي‌شود نااميدان را

راه مي‌شود گمگشتگان را

نور مي‌شود در تاريکي ماندگان را

شمشير مي‌شود رزمندگان را

عصا مي‌شود پيران را

عشق مي‌شود محتاجان به عشق را

...

خداوند همه چيز مي‌شود همه کس را...

به شرط اعتقاد، به شرط پاکي دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ناپاک

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها،ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه‌اي خوراک و تکه‌اي نان مي‌نشيند

در دکان شما کفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌کند

و در کوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند...

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي‌شود ...؟

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:22 ] [ همسفر ]

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:21 ] [ همسفر ]

سلام بر آنان که لایق سلامند / یک رنگ و یکدل و یک مرامند

هم گلند هم گنجینه هم دوست / هرچه از وی تعریف کنی نیکوست . . .


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 11:23 ] [ همسفر ]
وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 17:22 ] [ همسفر ]
چندماهی است که خودم را فراموش کرده ام !

سال هاست که خودم را زندگی نمی کنم !

دیگر بس است مانند ماهی مرده بر روی جریان رودخانه شناور ماندن .

من دوست دارم زندگی کنم !

[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 13:21 ] [ همسفر ]
سال نو رسید!

خبری نو و دست اول که همه از آن خبر دارند اما آیا وقت آن نرسیده است که ما نو شویم ؟

نمی دانم ما انسان ها خوابیم یا خودمان را به خواب زده ایم اما هر چه باشد دوست دارم خیلی زود و شاید همین الان بیدار شوم و آنگونه نشود که پیامبر (ص) فرمودند : انسان ها خوابند و وقتی بیدار می شوند که می میرند !

دلم می خواهد حالا که طبیعت نو شده تازه شوم باطراوت و بهتر ...

دوست می دارم انسان زیبای دیگری باشم و متحول شوم و بیشتر فکر کنم و در واقع درست زندگی کنم !

خداوند مهربان من امسال نشد یک دل سیر کنار سفره هفت سین دعا کنم اما می دانم که می دانی چه می خواهم ... تو بزرگی و زیادی برای من و من زیاد و بزرگ می خواهم از تو چون دوست می داری از تو بزرگ بخواهم !

من دل و روحی بزرگ می خواهم ...عشقی بزرگ می خواهم ... من تو را می خواهم ... آنقدر دلم را بزرگ کن که درونش جای بگیری و آنقدر کوچکش کن که جز تو کس یا چیز دیگری در آن جا نشود !

امسال علاوه بر آرزوها و دعاهایی که برای عزیزانم دارم تو را می خواهم ...

سال قبل هم گفتم که تو را می خواهم اما احساس کردم اصلا از هیچ نظر پیشرفت چشمگیری نداشته ام ! پس امسال با تمام توان و اراده ی خود و با تمام دل و جانم تو را از تو می خواهم چون می دانم اشانتیون وجود تو آرامش و خوشبختی در دو دنیاست !

مشتری زرنگی هستم نه ؟

و عزیز دلم می دانم که دوستم می داری و خوشت می آید از این زرنگی های بچگانه ام !

سال نو شده و من هر لجظه نو تر از لحظه پیش و با بهترین طعم ها و عطرها به تو می گویم : " عزیز دلم دوستت دارم ... مهربان خدای خوب من ... آه ...با تمام وجودم می خواهم دوستت داشته باشم ...!

قبولم کن اگرچه خیلی خیلی کوچکم ...! " .

[ دوشنبه یکم فروردین 1390 ] [ 5:36 ] [ همسفر ]
هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجُست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

هیچ کس مانند من مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من ، خدای مهربان... !

[ شنبه چهارم دی 1389 ] [ 6:20 ] [ همسفر ]

حواس تان جای دیگری

رو به راه دوربی ماه و منزل بود،

که من همین نزدیک نفس های زندگی

به درگاه دبستان و دلهره پیر شدم

تا کی نوشتن مشق های دیگران با من است؟؟؟

هی خط می خورم

باز بامدادن از خواب آن همه نقطه

دوباره سر سطر سکوت باز می گردم

هی گرسنه،گول خورده ی خواب های پا به دو،

برو پای تخته سیاه پر سوال ترانه و تقسیم،

بنویس از تقسیم آن همه ترانه،

تنها شنیدن اش با شب و گریه هایش با ماست

یادت به خیر معلم سال آخر دبستان پشت برج

چرا آن سالها

نام هر کسی را که بر دیوار دبستان می نوشتیم

دیگر از شفای روشن رویا به خانه باز نمی آمد؟؟؟

راز رفتن معلم های ما به جانب دریا چه بود؟

چرا چیزی از گفت و گوی ستاره با ما نمی گفتند !!!

چه دوستان خوبی از دست گریه

به دریا دادیم!!!

بند کفشم گره خورده است

یک لحظه می نشینم،

گره ی کور بعضی کلمات

حتما حکمتی دارد ...

صبر می کنم تا باد

سراسیمه از کوچه بگذرد

بیا برویم

دستهایم پر از کلمات برهنه اند،

مبادا از ترس زمستان

آفتاب را به یاد نیاوری !

اول می آییم و جمع می شویم

بعد بدی ها را از این بادیه منها خواهیم کرد،

ضرب می زنیم

آواز می خوانیم

خودم تقسیم را یادت می دهم ،

و ترانه هامان برای همه ...

راه دور بی ماه منزل چرا....؟

شعر از سید علی صالحی
[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 15:9 ] [ همسفر ]

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی  ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن...

[ دوشنبه هفدهم آبان 1389 ] [ 15:3 ] [ همسفر ]

خداوندا...

مبادا که سرو بندگیم به تبر ریا فرو افتد ...

و مجنون بودنم به جهت افتخار به عشق لیلی از من گرفته شود...

باورکن نمی خواهم ریا شود...

 شاید...

خداوند...

کمک کن که دیگران مرا سرزنش نکنند...

آخر می خواهم :...

 دیگران هم لذت با تو بودن را بچشند...

فقط همین ...

شاید...

نمی دانم...

پس...

آگاهم کن ، فقط همین ...!

 

[ سه شنبه نهم شهریور 1389 ] [ 11:42 ] [ همسفر ]
درباره وبلاگ

من سلام را دوست دارم
ولی از خداحافظی می ترسم

« یاهو »

آنچه که من دارم یک صداست که با آن گره های کور دروغ را بگشایم و صداقتم را با فریاد به آسمان برسانم
-هیچ کس را یارای تنها زیستن نیست و برای رهایی از تنهایی چاره ای نیست جز اینکه همدیگر را دوست بداریم
چرا که همه می میریم
پس همدیگر را دوست بداریم


بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است /
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست ...


همیشه منتظرم ...
پس...خوش اومدی!


قالب میهن بلاگ download قالب بلاگ اسکای اخلاق اسلامی قالب وبلاگ